می خوام بگم قصه ی شیرین و فرهاد رو ، من

که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم

همه فکر می کنیم عاشقیم ، ای وایِ من

ولی کور خوندیم ، دنیایِ من

روزی روزگاری فرهادِ من ، عاشق شیرین شد ، ای وایِ من

دست بر قضا ، شیرینِ من ، جایی اسیر شد، ای وایِ من

از عشق بی خبر، شیرین من

وای وای وای ، فرهادِ من

وای وای وای ، شیرینِ من

شیرین تو دست پادشاه ! ... فرهاد اسیر یک نگاه ! ...

شیرین تو دست پادشاه ! ... فرهاد ...

حالا دیگه فرهاد ...واسه یِ شیرینِ من ،

راهی نداره جز کندنِ کوه غم !

حالا دیگه تیشه شد همراه من!


آخه شیرین رو می خواد فرهاد من...

روزی روزگاری از کوه غم ، پیر مَخوفی رفت پیش فرهادِ من!

پیر مَخوف گفت به فرهاد من، شیرین تو مرده،  ای وایِ من !

از حسادتش بود اون پیرزن...

وای وای وای ... فرهاد من

وای وای وای... شیرین من

حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من

حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من...

حالا دیگه ...