صادق هدایت
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
من از این دنیا چی میخوام دو تا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونن واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی میخوام یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اطاقک بشه خونه خیالی
من از این دنیا چی میخوام یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تنه دنیا رنگه خوبی و قشنگی
آدمهای دستو دلباز از توی قلک طاقچه
بردارن بذر محبت واسه بارداری باغچه
من از این دنیا چی میخوام دو تا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونن واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی میخوام دو تا بال برای پرواز
برم تا روز تولد برسم به فصل آغاز
برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن
که یک شب با یک دل سیر چشاشونو هم بذارن
بگم غصه ها سر اومد گریه بس که بهتر اومد
من از این دنیا چی میخوام دو تا صندلی چوبی
که منو تو رو بشونن واسه گفتن خوبی
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يکدگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که در همسايه ی صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريائي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري
در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من جاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد! (معینی کرمانشاهی)
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
می خوام بگم قصه ی شیرین و فرهاد رو ، من
که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم
همه فکر می کنیم عاشقیم ، ای وایِ من
ولی کور خوندیم ، دنیایِ من
روزی روزگاری فرهادِ من ، عاشق شیرین شد ، ای وایِ من
دست بر قضا ، شیرینِ من ، جایی اسیر شد، ای وایِ من
از عشق بی خبر، شیرین من
وای وای وای ، فرهادِ من
وای وای وای ، شیرینِ من
شیرین تو دست پادشاه ! ... فرهاد اسیر یک نگاه ! ...
شیرین تو دست پادشاه ! ... فرهاد ...
حالا دیگه فرهاد ...واسه یِ شیرینِ من ،
راهی نداره جز کندنِ کوه غم !
حالا دیگه تیشه شد همراه من!
آخه شیرین رو می خواد فرهاد من...
روزی روزگاری از کوه غم ، پیر مَخوفی رفت پیش فرهادِ من!
پیر مَخوف گفت به فرهاد من، شیرین تو مرده، ای وایِ من !
از حسادتش بود اون پیرزن...
وای وای وای ... فرهاد من
وای وای وای... شیرین من
حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من
حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من...
حالا دیگه ...
رفیق روز تنگی بود پر زد
خیال کردم دلش دنبال عشق
پی خوش آب رنگی بود پر زد
اگه سکه دورو داره اسیر دست بازار
نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش
تو که سکه نبودی یار بودی به ظاهر عاشق غمخوار بودی
من گمراه کردی وای بر من تو هم افسونگر مکار بودی
خیال کردم که تو فصل بهارم
بهار و یار قلب بی قرارم
خیال کردم که تو فصل بهشتم
از این بهتر نمیشه سرنوشتم
پرنده رفته گل پژمرد و دلمرد
پرنده رفته عشق با خودش برد
اگه سکه دورو داره اسیر دست بازار
نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش
تو که سکه نبودی یار بودی به ظاهر عاشق غمخوار بودی
من گمراه کردی وای بر من تو هم افسونگر مکار بودی
چطور پنهون میکردی از من اون روتو
چطور پنهون میکردی عطر گیسوتو
منی که عطر گیسوتو به یک دنیا نمیدادم
چی شد عاقبت از چشم مژگان تو افتادم