فرهاد

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود

صادق هدایت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/02ساعت 20:6  توسط فرهاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/02ساعت 19:40  توسط فرهاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/02ساعت 19:38  توسط فرهاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/02ساعت 19:37  توسط فرهاد  | 

خدا

در هر پله ای که باشی خدا یک پله بالاتر است نه به خاطراین که خداست بلکه به خاطر این که دست تو را بگیرد

+ نوشته شده در  جمعه 1390/01/12ساعت 18:45  توسط فرهاد  | 

دوستون دارم

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/07ساعت 22:20  توسط فرهاد  | 

شیرین شیرین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/12ساعت 20:27  توسط فرهاد  | 

دخترک

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/12ساعت 20:19  توسط فرهاد  | 

من از این دنیا چی میخوام

من از این دنیا چی میخوام دو تا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونن واسه گفتن خوبی


من از این دنیا چی میخوام یه وجب زمین خالی

همونقدر که یک اطاقک بشه خونه خیالی


من از این دنیا چی میخوام یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تنه دنیا رنگه خوبی و قشنگی


آدمهای دستو دلباز از توی قلک طاقچه
بردارن بذر محبت واسه بارداری باغچه


من از این دنیا چی میخوام دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونن واسه گفتن خوبی


من از این دنیا چی میخوام دو تا بال برای پرواز

برم تا روز تولد برسم به فصل آغاز


برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن

که یک شب با یک دل سیر چشاشونو هم بذارن


بگم غصه ها سر اومد گریه بس که بهتر اومد


من از این دنیا چی میخوام دو تا صندلی چوبی

که منو تو رو بشونن واسه گفتن خوبی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/07ساعت 20:19  توسط فرهاد  | 

عجب صبري خدا دارد

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان 

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه ی صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد! (معینی کرمانشاهی)

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 21:26  توسط فرهاد  | 

سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/24ساعت 19:29  توسط فرهاد  | 

سیب

 " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/24ساعت 18:58  توسط فرهاد  | 

غم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 19:3  توسط فرهاد  | 

شیرین و فرهاد

می خوام بگم قصه ی شیرین و فرهاد رو ، من

که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم

همه فکر می کنیم عاشقیم ، ای وایِ من

ولی کور خوندیم ، دنیایِ من

روزی روزگاری فرهادِ من ، عاشق شیرین شد ، ای وایِ من

دست بر قضا ، شیرینِ من ، جایی اسیر شد، ای وایِ من

از عشق بی خبر، شیرین من

وای وای وای ، فرهادِ من

وای وای وای ، شیرینِ من

شیرین تو دست پادشاه ! ... فرهاد اسیر یک نگاه ! ...

شیرین تو دست پادشاه ! ... فرهاد ...

حالا دیگه فرهاد ...واسه یِ شیرینِ من ،

راهی نداره جز کندنِ کوه غم !

حالا دیگه تیشه شد همراه من!


آخه شیرین رو می خواد فرهاد من...

روزی روزگاری از کوه غم ، پیر مَخوفی رفت پیش فرهادِ من!

پیر مَخوف گفت به فرهاد من، شیرین تو مرده،  ای وایِ من !

از حسادتش بود اون پیرزن...

وای وای وای ... فرهاد من

وای وای وای... شیرین من

حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من

حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من...

حالا دیگه ...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/20ساعت 19:53  توسط فرهاد  | 

مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
                                                    عشق آن شب مست مستش کرده بود
                                                    فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
                                                    گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                                                    بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
                                                    نیشتر عشقش به جانم می زنی
                                                    دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
                                                    مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
                                                    این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
                                                    ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
                                                    من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
                                                    کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
                                                    گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
                                                     روز و شب او را صـــدا کردی ولی
                                                     دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
                                                    حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
                                                    درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/19ساعت 15:18  توسط فرهاد  | 

پرنده

پرنده قشنگی بود پر زد

رفیق روز تنگی بود پر زد

خیال کردم دلش دنبال عشق

پی خوش آب رنگی بود پر زد

اگه سکه دورو داره اسیر دست بازار

نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش

تو که سکه نبودی یار بودی به ظاهر عاشق غمخوار بودی

من گمراه کردی وای بر من تو هم افسونگر مکار بودی

خیال کردم که تو فصل بهارم

بهار و یار قلب بی قرارم

خیال کردم که تو فصل بهشتم

از این بهتر نمیشه سرنوشتم

پرنده رفته گل پژمرد و دلمرد

پرنده رفته عشق با خودش برد

اگه سکه دورو داره اسیر دست بازار

نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش

تو که سکه نبودی یار بودی به ظاهر عاشق غمخوار بودی

من گمراه کردی وای بر من تو هم افسونگر مکار بودی

چطور پنهون میکردی از من اون روتو

چطور پنهون میکردی عطر گیسوتو

منی که عطر گیسوتو به یک دنیا نمیدادم

چی شد عاقبت از چشم مژگان تو افتادم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/19ساعت 15:2  توسط فرهاد  | 

یخ

  زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند:

 "فروختي؟"... گفت " "نخريد ند ولي تمام شد...!!!"
+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/19ساعت 14:20  توسط فرهاد  |